خیال میکنی همه چیز سر جایش است..خورشید همانطور که قوانین علمی مشخص کرده اند به آسمان میآید و روز را آغاز میکند. خیال میکنی خوشحال هستی چون ظاهرا همه چیز سر جایش است.ظاهرا جوان هستی...برای خودت قد و بالایی بهم زده ای.کسانی هستند که دوستشان داری ..دوستت دارند.کسانی که هر لحظه هر جا گیر کنی به دادت میرسند. تو ی آینه قد و بالایت را مرتب میکنی..به خودت لبخند میزنی.... یا نه..جدی نگاه میکنی نمیدانم...آینه صورت زیبای تو را دوست دارد..هر چقدر که داشته باشی ...زیبایی را میکویم... آینه تو را دوست دارد.. این را خیال میکنی...چای و صبحانه و رادیوو پیام بازرگانیو...تاکسی و کرایه و شاغلی؟ من نیستم...پیاده میروی...ترجیح میدهی پیاده بروی...باد را دوست داری...بیشتر باشد بیشتر دوست داری..باران را هم همینطور ولی باد را بیشتر..بخصوص وقتی همه چیز را بالا میکشد..و میچرخاند و میچرخاند...روز میگذرد...فکر میکنی..آدمها را میبینی..گاهی هم میخندی...مسخره بازی در میآوری...عکس میبینی..شعر میخوانی...خط خطی میکنی...انتقاد میکنی...حرف سیاسی میزنی...عصبانی میشوی..حتی فهش هم میدهی...وخیال میکنی روشنفکر هستی ..اما واقعا هستی؟...خیال میکنی کلونی های کوچک زندگیت که تو را پشت تمام سختی ها محافظت میکنند ، واقعی هستند؟....درد کشیده ای؟ قد خودت؟ قدت چقدر است؟ من درد را دوست ندارم...من برای هیچ کس درد را دوست ندارم....خودم را لوس نمیکنم...دیروز وقتی توی آینه خودم را میدیدم آینه شکست... من خیال میکنم دیگر هیچ چیز سر جایش نیست.
منتظرت اینجا نشسته ام.... میان مرزهای شیشه ای خانه...صبح بی خورشید ...شب بدون ماه...اما آسمان هنوز امیدوار است...وآن ستاره قطبی مرا مبهوت کرده...می دانم میآیی... ای "گیسوان رها شده در مرزعه های گندم"...بوی خاکم را به من باز گردان...میدانم...آنجا دیوارها شکسته خواهند شد و حقیقت بادبادکهایش را به پرواز در خواهد آورد ..آه...بی آنکه هرگز در ازاء جانی ستانده شود.
غم است این یا شادی؟ باید که را شکر کنم برای شادیهایی تاریخ مصرف دار که بعدها به درد تبدیل خواهند شد؟ غم خودم؟غم دیگران؟ چه فرقی میکند؟ غم ، غم است درسرزمینی که سالهاست غم روی غم میزاید و شادیهایش انقدر توانا نیستند تا دردهایش را پنهان کنند...بدبین شده ام...شبها کابوس مرگ میبینم ...شادی نمیتواند مرا برای فراموش کردن یاری رساند...تنها...ناتوان...خسته...و اعجاز آور ترین لحظه ام مرا به اشک میکشاند...خدایا مرا ببخش...!
صدای انفجاری و من بدنیا آمدم ...نشستن برگی مرا قلقلک داد...چشمه ای را می مانستم...رها از غارت...سنگ هم بود...و من صدای قلقل بی نظیر حباب ها را از انتهای زمین به سخره گرفته بودم...برای رقص..من آنجا بودم..آنجا به دنیا آمدم میان کوه...برگ وانعکاسها.
صدای انفجاری و من بدنیا آمدم ...نمناکی پوست گرمی مرا بیدار کرد...بارانی را میمانستم...رها از غارت...ابر هم بود... و من غرش بی نظیر آسمان را به سخره گرفته بودم...برای امید...من آنجا بودم...آنجا بدنیا آمدم ...میان غرش...گرما...وچک چک ها.
صدای انفجاری و من بدنیا آمدم...زنی با دو چشم سیاه زیبا مرا به خود فشرد...انسانی را میمانستم ...رها از غارت...مرد هم بود...و من آغوشی مهربان را به سخره گرفته بودم...برای آرامش...من آنجا بودم...میان بازوان...چشمان و......فردا.