تبليغاتX
بیداری

بغضی آنجاست.ته آن گلو...بغضی که نمی ترکد تنها باد میکند.باد میکند ...بیشتر و بیشتر...متورم و سیاه ...مثل دمل چرکی یک قانقاریای درمان ناپذیر....بغضی که به اشک تبدیل نمیشود ...محکوم به جاوید بودن است همانجا ته همان گلو...بغضی که درد دارد..بدجوری درد دارد...هر جای این دنیای خاکی که میخواهد باشد باشد...فرقی نمیکند...بغض بغض است... دردش را با خودش میبرد....تکه خاری را میماند داخل پیرهن...آه...بغضی آنجاست...بغضی که اشکهایش را گم کرده ...

***

پشت پنجره می ایستم...آسمان اشکهایش را یافته ...من نه...نمیدانم چرا همیشه اینور پنجره ام !!! اشکهایش روی شیشه لیز میخورند و شکل میسازند... اشکهای من نه ! ای کاش کسی متولد میشد...دلم یک پیامبر میخواهد...کسی که معجزه ای در آستین داشته باشد تا این کابوسهای دائمی تمامی یابند...کسی که این غم بزرگ را پاک کند...!!!

***

نوری در شیشه می افتد...هزاران من با صورتهای خیس آنور پنجره ایستاده اند ... !!!

.

.

 .

هزاران پیامبر

 

+ نوشته شده در جمعه یازدهم دی 1388ساعت 0:5 توسط روز |

دیروز تولدم بود و امروز بیست و هفت سال و یک روز، وقتی بچه بودم فکر میکردم ادمهای 27 ساله چه آدمهای گنده ای هستند و زنهای 30 ساله تنها چه زنهای غمگینی .اما حالا میبینم نه تنها تا سی سالگی 2 سال بیشتر نمانده بلکه چندان هم احساس گنده بودن ندارم. هنوز میتوانم همپای بچه های کوچکتر از خودم شیطنت کنم و خلبازی در بیاورم و مرزهای روحم خیلی وسیعتر از آنچه باشد که این جسم انسانی برایم رقم زده هنوز وقتی هوا خوب باشد میتوانم تا انجا که میتوانم آسمان آبی بالای سرم را نگاه کنم و پشت سر هم نفسهای عمیق بکشم یا توی تاکسی و اتوبوس نوک انگشتانم را از شیشه بیرون بگذارم چشمانم را ببندم و مولکوهای اکسیژن رو بغل کنم. هنوز وقتی بارون میباره میتونم یه مسیر طولانی رو خیس خالی طی کنم بدون اینکه از چسبیدن لباسهام به تنم چندشم بشه و ازینکه زیر یه سقف بعد اون همه بارون می ایستم از جاری شدن قطره های آب روی پوستم خندم بگیره. هنوز میتونم وقتی گودال آبی میبینم پاهامو بذارم توشو و جا پا های آبکیمو روی آسفالت بشمارمو و با خودم شرط ببندم.هنوز میتونم برای آدما توی مسیرهای داخل شهری قصه سازی کنم.عاشق آدمهای خوشتیپی بشم که از کنارم عبور میکنند و تو ذهنم تصور کنم که چه جالبه این همه آدم تو خیابون از کنار هم رد میشن بدون اینکه از قبل بدونن چرا.هنوز دوست دارم شعر حفظ کنم و مست و بیخیال قاطی آدمهایی که نمیشناسم بین کتابفروشیا پرسه بزنم و خجالت نکشم ازینکه هدفی از هیچی ندارم و احساس خوشبختی کنم. هنوز میتونم همه کارامو تعطیل کنم بشینم جلوی  یه بوم گنده و با تمام وجودم نقاشی بکشم و نترسم ازینکه تابلوهامو کسی نمیخره و تا سر حد مرگ امیدوار باشم چراکه کسانی هستند که نقاشیهامو دوست دارن. هنوز ایمان داشته باشم که درست عمل میکنم و اصلا جدی نیست اینکه عشقی در زندگیم وجود نداره چراکه بعضی از پرنده ها غیر از ماکیان هستند و باید خوووووند....نوشتتتت....گوش داد....نقاااااشی کرد... و بال زد و پرید...هنوز از بوی کیک ، صدای باد، رنگ برگها کیف میکنم.و آرزوهام میتونه در حد راه رفتن روی سقف کریدور دانشگاه کوچیک باشه یا در حد مسافرت دور دنیا بزرگ . هنوز میتونم از دیدن یه بچه گرسنه زار زار گریه کنم یا از چرت و پرت گفتن با دوستام ها ها خنده.هنوزم میتونم آدمها رو زود ببخشم و ته ته قلبم عاشق همه باشم و شبها برای خودم خیالبافی کنم تا خوابم ببره...آره من هنوز گنده نشدم ...وهنوزتا سن آدم بزرگهای کینه ای سالهای زیادی مهلت زندگی دارم.

+ نوشته شده در سه شنبه یکم دی 1388ساعت 21:21 توسط روز |

مداد خاموش است...

کاغذ خیس شده...

از اشکهای منست به گمانم..

.شب میشود...

کتاب میخوانم..تمرین میکنم تا فراموش شوی..

.اما لعنتی عزیزم فراموش کردنت کار محالیست...

 نگاه کن من ستاره ها را میشمارم ، روزهای با هم بودنمان شمرده میشوند انگار...

 و چشمهایت....

سپس تمرین بی تمرین!

میدانم!نگو!

دچارش شده ام!!

نا امیدی را میگویم!!

چقدر گس!!

به میرو و پلنگهای خال خالی اش

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 0:46 توسط روز |

خیال میکنی همه چیز سر جایش است..خورشید همانطور که قوانین علمی مشخص کرده اند به آسمان میآید و روز را آغاز میکند. خیال میکنی خوشحال هستی چون ظاهرا همه چیز سر جایش است.ظاهرا جوان هستی...برای خودت قد و بالایی بهم زده ای.کسانی هستند که دوستشان داری ..دوستت دارند.کسانی که هر لحظه هر جا گیر کنی به دادت میرسند. تو ی آینه قد و بالایت را مرتب میکنی..به خودت لبخند میزنی.... یا نه..جدی نگاه میکنی نمیدانم...آینه صورت زیبای تو را دوست دارد..هر چقدر که داشته باشی ...زیبایی را میکویم... آینه تو را دوست دارد.. این را خیال میکنی...چای و صبحانه و رادیوو پیام بازرگانیو...تاکسی و کرایه و شاغلی؟ من نیستم...پیاده میروی...ترجیح میدهی پیاده بروی...باد را دوست داری...بیشتر باشد بیشتر دوست داری..باران را هم همینطور ولی باد را بیشتر..بخصوص وقتی همه چیز را بالا میکشد..و میچرخاند و میچرخاند...روز میگذرد...فکر میکنی..آدمها را میبینی..گاهی هم میخندی...مسخره بازی در میآوری...عکس میبینی..شعر میخوانی...خط خطی میکنی...انتقاد میکنی...حرف سیاسی میزنی...عصبانی میشوی..حتی فهش هم میدهی...وخیال میکنی روشنفکر هستی ..اما واقعا هستی؟...خیال میکنی کلونی های کوچک زندگیت که تو را پشت تمام سختی ها محافظت میکنند ، واقعی هستند؟....درد کشیده ای؟ قد خودت؟ قدت چقدر است؟ من درد را دوست ندارم...من برای هیچ کس درد را دوست ندارم....خودم را لوس نمیکنم...دیروز وقتی توی آینه خودم را میدیدم آینه شکست... من خیال میکنم دیگر هیچ چیز سر جایش نیست.

+ نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعت 17:6 توسط روز |

فلوت میزند...فلوت زن سحر آمیز فلوت میزند...میخواهد من را با خود ببرد... من و همه بچه ها را...به گمانم جادو شده ایم...!!!!
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 15:32 توسط روز |

منتظرت اینجا نشسته  ام.... میان مرزهای شیشه ای خانه...صبح بی خورشید ...شب بدون ماه...اما آسمان هنوز امیدوار است...وآن ستاره قطبی مرا مبهوت کرده...می دانم میآیی... ای "گیسوان رها شده در مرزعه های گندم"...بوی خاکم را به من باز گردان...میدانم...آنجا دیوارها شکسته خواهند شد و حقیقت بادبادکهایش را به پرواز در خواهد آورد ..آه...بی آنکه هرگز در ازاء  جانی ستانده شود.

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 0:15 توسط روز |

غم است این یا شادی؟ باید که را شکر کنم برای شادیهایی تاریخ مصرف دار که بعدها به درد تبدیل خواهند شد؟ غم خودم؟غم دیگران؟ چه فرقی میکند؟ غم ، غم است درسرزمینی که سالهاست غم روی غم میزاید و شادیهایش انقدر توانا نیستند تا دردهایش را پنهان کنند...بدبین شده ام...شبها کابوس مرگ میبینم ...شادی نمیتواند مرا برای فراموش کردن یاری رساند...تنها...ناتوان...خسته...و اعجاز آور ترین لحظه ام مرا به اشک میکشاند...خدایا مرا ببخش...!

+ نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 23:26 توسط روز |

صدای انفجاری و من بدنیا آمدم. باد میان موهای طلاییم پیچید...گندم زاری را میمانستم ...رها از غارت ...باد هم بود ... و من تابش بی نظیر خورشید  را به سخره گرفته بودم ...برای طنازی...من آنجا بودم...آنجا بدنیا آمدم میان تابش..باد و طلایی ها.

صدای انفجاری و من بدنیا آمدم ...نشستن برگی مرا قلقلک داد...چشمه ای را می مانستم...رها از غارت...سنگ هم بود...و من صدای قلقل بی نظیر حباب ها را از انتهای زمین به سخره گرفته بودم...برای رقص..من آنجا بودم..آنجا به دنیا آمدم میان کوه...برگ وانعکاسها.

صدای انفجاری و من بدنیا آمدم ...نمناکی پوست گرمی مرا بیدار کرد...بارانی را میمانستم...رها از غارت...ابر هم بود... و من غرش بی نظیر آسمان را به سخره گرفته بودم...برای امید...من آنجا بودم...آنجا بدنیا آمدم ...میان غرش...گرما...وچک چک ها.

صدای انفجاری و من بدنیا آمدم...زنی با دو چشم سیاه زیبا مرا به خود فشرد...انسانی را میمانستم ...رها از غارت...مرد هم بود...و من آغوشی مهربان را به سخره گرفته بودم...برای آرامش...من آنجا بودم...میان بازوان...چشمان و......فردا.
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 18:58 توسط روز |

 و من چه باطل فکر میکردم هر روزنه ای میتواند باریک پرتویی از خورشید با خود بیاورد غافل ازینکه تمام روزنه ها بسوی اتاقی بدون پنجره  با لامپهای پر نور کم مصرف باز می شدند.
+ نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 23:25 توسط روز |