تبليغاتX
بیداری

خیال میکنی همه چیز سر جایش است..خورشید همانطور که قوانین علمی مشخص کرده اند به آسمان میآید و روز را آغاز میکند. خیال میکنی خوشحال هستی چون ظاهرا همه چیز سر جایش است.ظاهرا جوان هستی...برای خودت قد و بالایی بهم زده ای.کسانی هستند که دوستشان داری ..دوستت دارند.کسانی که هر لحظه هر جا گیر کنی به دادت میرسند. تو ی آینه قد و بالایت را مرتب میکنی..به خودت لبخند میزنی.... یا نه..جدی نگاه میکنی نمیدانم...آینه صورت زیبای تو را دوست دارد..هر چقدر که داشته باشی ...زیبایی را میکویم... آینه تو را دوست دارد.. این را خیال میکنی...چای و صبحانه و رادیوو پیام بازرگانیو...تاکسی و کرایه و شاغلی؟ من نیستم...پیاده میروی...ترجیح میدهی پیاده بروی...باد را دوست داری...بیشتر باشد بیشتر دوست داری..باران را هم همینطور ولی باد را بیشتر..بخصوص وقتی همه چیز را بالا میکشد..و میچرخاند و میچرخاند...روز میگذرد...فکر میکنی..آدمها را میبینی..گاهی هم میخندی...مسخره بازی در میآوری...عکس میبینی..شعر میخوانی...خط خطی میکنی...انتقاد میکنی...حرف سیاسی میزنی...عصبانی میشوی..حتی فهش هم میدهی...وخیال میکنی روشنفکر هستی ..اما واقعا هستی؟...خیال میکنی کلونی های کوچک زندگیت که تو را پشت تمام سختی ها محافظت میکنند ، واقعی هستند؟....درد کشیده ای؟ قد خودت؟ قدت چقدر است؟ من درد را دوست ندارم...من برای هیچ کس درد را دوست ندارم....خودم را لوس نمیکنم...دیروز وقتی توی آینه خودم را میدیدم آینه شکست... من خیال میکنم دیگر هیچ چیز سر جایش نیست.

+ نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعت 17:6 توسط روز |

فلوت میزند...فلوت زن سحر آمیز فلوت میزند...میخواهد من را با خود ببرد... من و همه بچه ها را...به گمانم جادو شده ایم...!!!!
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 15:32 توسط روز |

منتظرت اینجا نشسته  ام.... میان مرزهای شیشه ای خانه...صبح بی خورشید ...شب بدون ماه...اما آسمان هنوز امیدوار است...وآن ستاره قطبی مرا مبهوت کرده...می دانم میآیی... ای "گیسوان رها شده در مرزعه های گندم"...بوی خاکم را به من باز گردان...میدانم...آنجا دیوارها شکسته خواهند شد و حقیقت بادبادکهایش را به پرواز در خواهد آورد ..آه...بی آنکه هرگز در ازاء  جانی ستانده شود.

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 0:15 توسط روز |

غم است این یا شادی؟ باید که را شکر کنم برای شادیهایی تاریخ مصرف دار که بعدها به درد تبدیل خواهند شد؟ غم خودم؟غم دیگران؟ چه فرقی میکند؟ غم ، غم است درسرزمینی که سالهاست غم روی غم میزاید و شادیهایش انقدر توانا نیستند تا دردهایش را پنهان کنند...بدبین شده ام...شبها کابوس مرگ میبینم ...شادی نمیتواند مرا برای فراموش کردن یاری رساند...تنها...ناتوان...خسته...و اعجاز آور ترین لحظه ام مرا به اشک میکشاند...خدایا مرا ببخش...!

+ نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 23:26 توسط روز |

صدای انفجاری و من بدنیا آمدم. باد میان موهای طلاییم پیچید...گندم زاری را میمانستم ...رها از غارت ...باد هم بود ... و من تابش بی نظیر خورشید  را به سخره گرفته بودم ...برای طنازی...من آنجا بودم...آنجا بدنیا آمدم میان تابش..باد و طلایی ها.

صدای انفجاری و من بدنیا آمدم ...نشستن برگی مرا قلقلک داد...چشمه ای را می مانستم...رها از غارت...سنگ هم بود...و من صدای قلقل بی نظیر حباب ها را از انتهای زمین به سخره گرفته بودم...برای رقص..من آنجا بودم..آنجا به دنیا آمدم میان کوه...برگ وانعکاسها.

صدای انفجاری و من بدنیا آمدم ...نمناکی پوست گرمی مرا بیدار کرد...بارانی را میمانستم...رها از غارت...ابر هم بود... و من غرش بی نظیر آسمان را به سخره گرفته بودم...برای امید...من آنجا بودم...آنجا بدنیا آمدم ...میان غرش...گرما...وچک چک ها.

صدای انفجاری و من بدنیا آمدم...زنی با دو چشم سیاه زیبا مرا به خود فشرد...انسانی را میمانستم ...رها از غارت...مرد هم بود...و من آغوشی مهربان را به سخره گرفته بودم...برای آرامش...من آنجا بودم...میان بازوان...چشمان و......فردا.
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 18:58 توسط روز |

 و من چه باطل فکر میکردم هر روزنه ای میتواند باریک پرتویی از خورشید با خود بیاورد غافل ازینکه تمام روزنه ها بسوی اتاقی بدون پنجره  با لامپهای پر نور کم مصرف باز می شدند.
+ نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 23:25 توسط روز |